
وعلف های هرز تا ابد رشد خواهد کرد
و شبنم ها را در خود خواهند بلعید
فقط احساس حقارتی برای گل ها خواهد ماند
که :
می توانستند اگر می خواستند .
عبور از خاطراتی رفته از یاد
سکوتی در هجوم بغض فریاد
طلوع لحظه های سرخ امید
غروبش در غباری حاصل از باد
حضور تابشی پیوسته دلگیر
بر افکار درونم سایه می داد
برآن افکار سرسبزی که می رفت
بمیرد در هوای گرم خرداد
عبور ابر غمبار نگاهی
که می شد در دلم چون سایه ایجاد
اگر با خنده می بارید بر من
کویر قلب من می گشت آباد
ولی حیف از نگاه هرزه ی من
که از عشقش هوس بر قلبم افتاد
و اینک مرگ من در خاطراتم
شدم پروانه او در نقش صیاد
و دیگر تکه های بال من بود
به سمت آسمان
بر سفره ی باد

تو كه مي رفتي از يادم به مرگ بوسه اي در باد
و لب هايم كه با هر پك سياهي هديه مي آورد
سکوت شوم مردی شد درون شهر بی فریاد
غبار بیستون دیگر به دامان خدا می شد
زمانی که به چشمانم نگاهت بی صدا می شد
ودیگر خاطرات من غریبی می کند با تو
همان گونه که یک خورشید اسیر سایه ها می شد
سكوت شوم مردي شد درون شهر بي فرياد
غريبي دست گرمت را به همراه خودش مي برد
و دست سرد يك عاشق ميان آرزو مي مرد
خداوندا گناه من كدامين معصيت بوده؟
كه اين دل مثل موجي كور به پشت صخره ها مي خورد

سلام ای آخرین دیدار برگرد
به جای رفتن بسیار برگرد
گناهت را به جانم می خرم من
خدا را پشت در بگذار برگرد
خدا خود گفته لا اکراه فی الدین
بیا ای دین شهوت بار برگرد
برای یوسف در چاه مانده
زلیخا باش و مریم وار برگرد
عذاب لحظه های بی تو بس نیست؟
بیا دست از سرم بردار برگرد
تمام پاکتم را دود کردی
ولی با یک نخ سیگار برگرد
کاش که سازم لب خود وا کند
حرف دلم را به تو افشا کند
ترسم از این است که چون روز پیش
گفته ی امروز به فردا کند
گریه نکن دیده که تقصیر توست
هرچه که این دل به سر ما کند
عاقبت چشم گنهکار من
قطره ی اشکیست که دریا کند
ساز نگفت از غم پنهانیم
باش که روزی همه رسوا کند
یا که به خواب تو بیایم شبی
تا که تو را جمله تمنا کند
اگه می دونستم که یه روز میخوای بری
اونقده نگات می کردم تا نری
دیگه اونوقت قلبمو بت می دادم
تا بگیری تو دستت بات ببری
عکس مرا آینه پس می دهد
ساعت مــن ثانیــه پــس می دهــد
پنجره ای بسته و یک شب سـکوت
مـرغ دلـــم بــوی قـفس می دهــد
خواب تو در بستــــــر با دیگـری
وای تنت بوی چه کس می دهــــد
مرگ بر ابلیس و بر این شب که باز
شبه ی من را به هوس می دهد
کــاش بفهمــی که بــجز دیـــگران
عشق به من نیز نـفس مـی دهد
اگر می خواهی دروغت را باور کنم
یا
چشمانت را ببند
یا
راستش را بگو
اینجا
چشمها
هر روز به یک رنگ اند