پك سيگار هم ديگر به من طعم تو را مي داد
تو كه مي رفتي از يادم به مرگ بوسه اي در باد
و لب هايم كه با هر پك سياهي هديه مي آورد
سکوت شوم مردی شد درون شهر بی فریاد
غبار بیستون دیگر به دامان خدا می شد
زمانی که به چشمانم نگاهت بی صدا می شد
ودیگر خاطرات من غریبی می کند با تو
همان گونه که یک خورشید اسیر سایه ها می شد
سكوت شوم مردي شد درون شهر بي فرياد
غريبي دست گرمت را به همراه خودش مي برد
و دست سرد يك عاشق ميان آرزو مي مرد
خداوندا گناه من كدامين معصيت بوده؟
كه اين دل مثل موجي كور به پشت صخره ها مي خورد
